• Profit every 10 minutes!
    تــوجــه:تموم مطالب علمی و آموزشی که در وبسایت قرار می گیره را روزانه در ایمیل خود رایگان دریافت کنین!
    همین حالا با ثبت ایمیل خود در خبرنامه ما عضو شوید (امکان لغو عضویت وجود دارد)

    آدرس ایمیل خود را در کادر زیر وارد نمائید

    مدیریت وبسایت دنیای سه بعدیDeas.ir



    کد اخبار



    اشعاری از سعدی

    نظرات 0


    برخی از اشعار سعدی


    لطفا برای ورود به هریک از صفحات مورد نیاز از شعر های خودٰ بر روی نوشته ی مربوطه کلیک نمائید و در صورت اشکال داشتن مطلب آنرا با ما در میان بگذارید.

    ۱-شعر سعدی در باره پدر

    ۲-شیرین ترین داستان در باره پدر از زبان سعدی

    ۳-از اشعار نغز سعدی

    ۴-از بهترین ترجیع بندها سروده شاعر پرآوازه سعدی شیرازی

    ۵-دیباچه ای از گلستان سعدی

    ۶-توصیف حضرت محمد (ص) در اشعار سعدی

    ۷-وصف حضرت محمد (ص ) در اشعار سعدی


    منتظر اضافه شدن این قسمت باشید.


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 77
    print

    شعر سعدی در باره پدر

    نظرات 0


    شعر سعدی در باره پدر


    ز عهد پدر یادم آید همی

    که باران رحمت بر او هر دمی

    که در طفلیم لوح و دفتر خرید

    ز بهرم یکی خاتم و زر خرید

    بدرکرد ناگه یکی مشتری

    به خرمایی از دستم انگشتری

    چو نشناسد انگشتری طفل خرد

    به شیرینی از وی توانند برد

    تو هم قیمت عمر نشناختی

    که در عیش شیرین برانداختی

    قیامت که نیکان بر اعلی رسند

    ز قعر ثری بر ثریا رسند

    تو را خود بماند سر از ننگ پیش

    که گردت برآید عملهای خویش


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 88
    print

    شیرین ترین داستان در باره پدر از زبان سعدی

    نظرات 0


    شیرین ترین داستان در باره پدر از زبان سعدی


    همی یادم آید ز عهد صغر

    که عیدی برون آمدم با پدر

    به بازیچه مشغول مردم شدم

    در آشوب خلق از پدر گم شدم

    برآوردم از بی قراری خروش

    پدر ناگهانم بمالید گوش

    که ای شوخ چشم آخرت چند بار

    بگفتم که دستم ز دامن مدار

    به تنها نداند شدن طفل خرد

    که نتواند او راه نادیده برد

    تو هم طفل راهی به سعی ای فقیر

    برو دامن راه دانان بگیر

    مکن با فرومایه مردم نشست

    چو کردی، ز هیبت فرو شوی دست

    به فتراک پاکان درآویز چنگ

    که عارف ندارد ز در یوزه ننگ

    مریدان به قوت ز طفلان کمند

    مشایخ چو دیوار مستحکمند

    بیاموز رفتار از آن طفل خرد

    که چون استعانت به دیوار برد

    ز زنجیر ناپارسایان برست

    که درحلقهٔ پارسایان نشست

    اگر حاجتی داری این حلقه گیر

    که سلطان از این در ندارد گزیر

    برو خوشه چین باش سعدی صفت

    که گردآوری خرمن معرفت


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 74
    print

    از اشعار نغز سعدی

    نظرات 0


    شیخ اجل سعدی علیه الرحمه :

    اي زلف تو هر خمي كمندي

    چشمت به كرشمه چشم بندي

    با پيچ و شكنج زلف مشكي

    در ظلمت شب مرا ببندي

    اي سرمه ديده خاك پايت

    وي از ره ما رميده چندي

    اي تلخ زبا ن شهد گفتار

    هر كلمه به كلمه پاره قندي

    از چشم خمار نيمه بازت

    دارم گله ها هزار و اندي

    صد گريه ببارم از دو ديده

    صد بار به گريه ام بخندي

    در كنج غمت غنوده آرام

    قلبم كه به دامها فكندي

    اي غمزه فروش گرم بازار

    مفلس چو مرا نمي پسندي

    از عشق رسد به من به جز عشق

    سهمت همه باد سر بلندي


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 64
    print

    از بهترین ترجیع بندها سروده شاعر پرآوازه سعدی شیرازی

    نظرات 0


    از بهترین ترجیع بندها سروده شاعر پرآوازه سعدی شیرازی

    ای سرو بلند قامت دوست------------------وه وه که شمایلت چه نیکوست

    در پای لطافت تو میراد---------------------هر سرو سهی که بر لب جوست

    نازک بدنی که می نگنجد----------------در زیر قبا چو غنچه در پوست...

    من بنده لعبتان سیمین----------------------آخر دل آدمی نه از روست

    بسیار ملامتم بکردند-------------------کاندر پی او مرو که بدخوست

    ای سخت دلان سست پیمان---------------این شرط وفا بودکه بی دوست

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ...

    از پیش تو راه رفتنم نیست-------------همچون مگس از برابر قند...

    افتادم و مصلحت چنین بود-----------------بی بند نگیرد آدمی پند

    مستوجب این و بیش از اینم-------------باشد که چو مردم خردمند

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ...

    اندام تو خود حریر چینست----------------------دیگر چه کنی قبای اطلس؟

    من در همه قول ها فصیحم-----------------------در وصف شمایل تو اخرس

    جان در قدمت نهم ولیکن---------------------ترسم ننهی تو پای بر خس...

    من بعد مکن چنان کزین پیش-----------------ورنه به خدا که من ازین پس

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ...

    از روی تو ماه آسمان را-----------------------شرم آمد و شد هلال باریک...

    دردا که به خیره عمر بگذشت--------------------ای دل تو مرا نمی گذاریک

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    چشمی که نظر نگه ندارد------------------------بس فتنه که با سر دل آرد

    آهوی کمند زلف خوبان--------------------------خود را به هلاک می سپارد

    فریاد ز دست نقش فریاد-------------------وان دست که نقش می نگارد...

    نالیدن عاشقان دلسوز-----------------ناپخته مجاز می شمارد...

    خاری چه بود به پای مشتاق؟------------------تیغیش بران که سر نخارد...

    من خود نه به اختیار خویشم------------------------گر دست ز دامنم بدارد

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    بعد از طلب تو در سرم نیست---------------غیر از تو به خاطر اندرم نیست

    ره می ندهی که پیشت آید---------------وز پیش تو ره که بگذرم نیست...

    گویند بکوش تا بیابی--------------می کوشم و بخت یاورم نیست...

    فکرم به همان جهان بگردید----------------------وزگوشه صبر بهترم نیست

    با بخت جدل نمی توان کرد--------------------اکنون که طریق دیگرم نیست

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ای سیم تن سیاه گیسو---------------------------کز فکر سرم سپید کردی

    بسیار سیه سپید کردست-----------------------------دوران سپهر لاجوردی

    صلحست میان کفر و اسلام----------------با ما تو هنوز در نبردی...

    با درد توام خوشم ازیراک----------------هم دردی و هم دوای دردی

    گفتی که صبور باش، هیهات--------------دل موضع صبر بود و بردی

    هم چاره تحملست و تسلیم-------------ورنه به کدام جهد و مردی

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    بگذشت و نگه نکرد با من----------------درپای کشان ز کبر دامن

    دو نرگس مست نیم خوابش---------------در پیش و به حسرت از قفا من...

    بسیار کسان که جان شیرین--------------در پای تو ریزد اولا من...

    گویندم ازو نظر بپرهیز-------------------پرهیز ندانم از قضا من

    هرگز نشنیده ام که یاری------------------بی یار صبور بود تا من

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ...

    بی ما تو به سر بری همه عمر----------------من بی تو گمان مبر که یکدم

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    گل را مبرید پیش من نام----------------------با حسن وجود آن گل اندام

    انگشت نمای خلق بودیم----------------مانند هلال از آن مه تام...

    من بی تو نه راضیم ولیکن---------------چون کام نمی دهی به ناکام

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم

    ای زلف تو هر خمی کمندی-------------------چشمت بکرشمه چشم بندی

    مخرام بدین صفت مبادا-------------کز چشم بدت رسد گزندی...

    یا چهره بپوش یا بسوزان----------------بر روی چو آتشت بسوزان...

    تلخست دهان عیشم از صبر---------------این تُنگِ شکر بیار قندی

    ای سرو به قامتش چه مانی؟------------------زیباست ولی نه هر بلندی...

    یک چند به خیره عمر بگذشت------------------من بعد بر آن سرم که چندی

    بنشینم و صبر پیش گیرم

    دنباله کار خویش گیرم


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 73
    print

    دیباچه ای از گلستان سعدی

    نظرات 0


    دیباچه ای از گلستان سعدی

    بسم اللهِ الرَّحمنِ الرَّحیم

    منّت خدای را عز و جل که طاعتش موجب قربتست و به شکر اندرش مزید نعمت هر

    نفسی که فرو می رود ممدّ حیاتست و چون بر می آید مفرّح ذات پس در هر نفسی دو

     نعمت موجودست و بر هر نعمت شکری واجب

    از دست و زبان که برآید

    کز عهده شکرش به در آید

    اِعملوا آلَ داودَ شکراً وَ قلیلٌ مِن عبادیَ الشکور

    بنده همان به که ز تقصیر خویش

    عذر به درگاه خدای آورد

    ورنه سزاوار خداوندیش

    کس نتواند که به جای آورد

    باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده

    پرده ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه روزی خواران به خطای منکر نبرد

    ای کریمی که از خزانه غیب

    گبر و ترسا وظیفه خور داری

    دوستان را کجا کنی محروم

    تو که با دشمنان نظر داری

    فرّاش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدین بگسترد و دایه ابر بهاری را فرموده تا بنات نبات

    را در مهد زمین بپرورد درختان را به خلعت نوروزی قبای سبز ورق در بر کرده و اطفال شاخ

    را به قدوم موسم ربیع کلاه شکوفه بر سر نهاده عصاره نالی به قدرت او شهد فایق شده

    و تخم خرمایی به تربیتش نخل باسق گشته

    ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

    تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

    همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

    شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

    در خبرست از سرور کاینات و مفخر موجودات و رحمت عالمیان و صفوت آدمیان و تتمه دور

     زمان محمد مصطفی(ص)

    شفیعٌ مطاعٌ نبیٌ کریم

    قسیمٌ جسیمٌ بسیمٌ وسیم

    چه غم دیوار امّت را که دارد چون تو پشتیبان

    چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتی بان

    بلغَ العلی بِکمالِه کشفَ الدُّجی بِجَمالِه

    حَسنتْ جَمیعُ خِصالِه صلّوا علیه و آله

    هر گاه که یکی از بندگان گنه کار پریشان روزگار دست انابت به امید اجابت به درگاه

    خداوند برآرد ایزد تعالی در او نظر نکند بازش بخواند دگر باره اعراض کند بازش به تضرّع

     و زاری بخواند حق سبحانه و تعالی فرماید

    یا ملائکتی قَد استَحْیَیتُ مِن عبدی و لَیس لَهُ غیری فَقد غَفَرت لَهُ

    دعوتش را اجابت کردم و حاجتش بر آوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

    کرم بین و لطف خداوندگار

    گنه بنده کرده است و او شرمسار

    از : گلستان سعدی


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 63
    print

    توصیف حضرت محمد (ص) در اشعار سعدی

    نظرات 0


    توصیف حضرت محمد (ص) در اشعار سعدی


    محمد کز ثنای فضل او بر خاک هر خاطر

    که بارد قطره‌ای در حال دریای نعم گردد

    چو دولت بایدم تحمید ذات مصطفی گویم

    که در دریوزه صوفی گرد اصحاب کرم گردد

    زبان را درکش ای سعدی ز شرح علم او گفتن

    تو در علمش چه دانی باش تا فردا علم گردد

    اگر تو حکمت آموزی به دیوان محمد رو

    که بوجهل آن بود کو خود به دانش بوالحکم گردد

    ز قعر جاودانی رست و صاحب مال دنیا شد

    هر آن درویش صاحبدل کزین در محتشم گردد


    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 72
    print

    وصف حضرت محمد (ص ) در اشعار سعدی

    نظرات 0


    وصف حضرت محمد (ص ) در اشعار سعدی

    ماه فروماند از جمال محمد

    سرو نباشد به اعتدال محمد

    قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

    در نظر قدر با کمال محمد

    وعدهٔ دیدار هر کسی به قیامت

    لیلهٔ اسری شب وصال محمد

    آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

    آمده مجموع در ظلال محمد

    عرصهٔ گیتی مجال همت او نیست

    روز قیامت نگر مجال محمد

    وآنهمه پیرایه بسته جنت فردوس

    بو که قبولش کند بلال محمد

    همچو زمین خواهد آسمان که بیفتد

    تا بدهد بوسه بر نعال محمد

    شمس و قمر در زمین حشر نتباد

    نور نتابد مگر جمال محمد

    شاید اگر آفتاب و ماه نتابند

    پیش دو ابروی چون هلال محمد

    چشم مرا تا به خواب دید جمالش

    خواب نمی‌گیرد از خیال محمد

    سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

    عشق محمد بس است و آل محمد



    کلمات کليدي :
    تعداد بازديد : 58
    print

    پشتيباني

    +1 به کل وبسايت

    +1 به اين صفحه